تبليغاتX
دفتر خاطرات من
دفتر خاطرات من
دفترچه ناگفته ها
جمعه یکم خرداد 1388
قبل از عید ...  

بعد از اون شب باز هم همدیگر رو دیدیم در چت روم مسنجر اولش فکر می کردم که همه چیز تموم شده و و یه سلام علیکی میکنیم و بعدش خدا حافظ ولی دوباره روز از نو و روزی از نو 

دوباره همون تصویر سازی ها شروع شد تا جاییکه برای اینده من هم حد و مرز تعیین میکرد این کارش به من هم جرات میداد که من هم تو تصمیم گیریهاش دخالت کنم ولی نه به اندازه اون 

که من رو از کار  کردن تو محیط اجتماع منع میکرد و با اصرار من براش حد ومرز تعیین میکرد و این کارش شاید اولین ضربه اون به من و من به اون بود چون اصلا از زن یک کلام خوشش نمیاومد  حتی وقتی من بهش گفتم مرغ من یه پا داره بهم گفت : اتفاقا من هم همینطوریم و این اصلا خوب نیست این اصرار من و سرکشی ها برای اون قابل حل نبود چون به طور کلی روحیات ما با هم خیلی فرق میکرد 

و همین طور فرهنگ خانوادگی ما 

پدر من کلا ادم مهربون هست هر چند که مثل بقیه مردها از  رفتار مردانه و مرد سالاری خوشش میاد ولی این طور نیست در صورتیکه اون به صورت شفاف برای من روشن کرد که چون پدرش این طور بوده و حرف حرف خودش بوده و مادش هم مطیع بوده از این نوع زندگی خوشش میاد از این حرفش بشدت بدم اومد ولی بروی خودم ناوردم  و تازه اینکه به طور قطع خودش را هم اخلاقی شبیه پدرش معرفی کرد که البته تا اون مدت من این موضوع را گرفته بودم 

چند روز مونده بود به چهارشنبه سوری  اون شب به شدت از دستش ناراحت شده بودم و به دلایل دیگه مثل اینکه ای دی اون رو تو نت سرچ کرده بودم و تو 360 درجه به این ای دی رسیدم و دیدم که متاسفانه چند تا دوست دختر و پسر داره که تو پی ام هاشون حتی قرار ملاقات هم گذاشته بودند 

یه دفعه دنیا برام تار شد اشکم درومد و وقتی باهش صحبت کردم موضوع را به اون رسوندم به من میگفت انتظار داره که بکشمش از شدت ناراحتی من هم برای اینکه بیشتر حرصشو در بیارم کاملا خونسرد خودمو جلوه دادم و گفتم برام مهم نیست چون تو هیچ کس من نیستی  در صورتیکه داشتم اینجا پشت منیتور جلز و لز میکردم و بعد از کلی بحث بهم گفت که ایدی شباهت ایدی اون تو کلوپ است و هیچ ربطی به اون نداره 

نمی دونی چقدر خوشحال شدم چون متطمئن بودم راست میگه خلاصه اون شب کلی از هم عصبانی بودیم اخرش باز هم به شوخی سعی کردیم از دل هم دربیاریم ولی فکر کنم فهمیدیم که خیلی با هم فرق داریم 

ادامه دارد.............

یکشنبه نهم فروردین 1388
یه راه جدید ...  

عد از اون شب تصمیم  حال بدی داشتم نمی دونم چطور توصیفش کنم شاید فکر میکردم که با غروروم اینده ام رو خراب کردم در نتیجه کلی فکر کردم تا یه چیزی به ذهنم اومد

یه ایدی جدید که نام و نام خانوادگیم بود درست کردم و براش ایمیل ارسال کردم و فارغ التحصیلیش رو تبریک گفتم !!!!!!!!!!!!!

بعد از چند روز باز هم همزمان ان لاین بودیم اولش من خیلی دوستانه و جدی خارج از حد ازدواج بهش تبریک گفتم و بحث رو به درس و ... انداختم ولی دوباره اون جریان رو خیلی زیرکانه عوض کرد و بحث مون دوباره به جریان ازدواج افتاد

خودم هم نمی تونم خیلی فکر کنم که منی که تا دیروز خیلی تو مود ازدواج نبودم برای هر کسی یه ایرادی میگرفتم اصلا تا حالا خاستگار را نداده بودم چطور داشتم صادقانه با اون حرف میزدم

اصولا آدم با سیاستی هست خیلی زیاد یه جوری حرف میزنه که همه رو جذب میکنه  حتی خودشم اعتراف میکنه که با سیاست و زبون باز هست جالب این که من هیچ وقت از ادم خود شیرین خوشم نمیاد اتفاقا در این مورد اگر چه زبون بازیاش شیرین بود ولی من معمولا تو ذوقش میزدم بحث هامون به جایی رسیده که اون یا من وقتی با هم حرف میزنیم زن و شوهر خطاب میکنیم در بحث نه اینکه من شوهر صداش کنم نه مثلا اینکه به من میگه :

خانومی رفتیم خونموم این کار رو میکنم

یا

به نظر تو من این کار رو بکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

وقتی نظر م رو lمی پرسه برام خیلی جالبه خوشم میاد ولی من براش تایپ میکنم که من نه سر پیازم نه تهش و اون ناراحت میشه از این بی احساسی های من و مدام میگه که نتونستی دلمن رو بدست بیاری چون نمیتونم از جملات عاشقانه برای کسی که هیچ نسبتی باهاش ندارم استفاده کنم حتی اگر عاشقش باشم !!!!!!!!

 

ادامه دارد................

جمعه هفتم فروردین 1388
خاستگاری تو چت روم ...  

وقتی گفت که من همونیم که همیشه دنبالش بوده خندم گرفت و همین طوری پشت کامپیوتر موندم و اون چند دفعه زنگ زد


و ادامه داد فقط میمونه یه چیز ظاهرت ؟؟؟؟

اینو بگم که قبلش هر چی عکس داشت نزدیک ۱۰ تا عکس بود که به من نشون داده بود از خودش و همینطور دفعه دومی که با ایدی عروس مادرم میشی ازیتم کرده بود تو وب دیده بودم چهرشو و صداش رو  البته خیلی کوتاه  پس شک نداشتم که عکسهای خودشه

به من گفت که قرار بگذاریم جایی که من تو رو ببینم  هری دلم ریخت گفتم نننننننننننننننننننننههههههههه

امکان نداره من تا حالا خارج از نت قرار نگذاشتم گفت : عزیزم قصد ما دوستی نیست ازدواجه

گفت حرف نمی زنم فقط بیا رد شو

با کسی بیا  مادر برادر یا دوست

اصلا با همه دوستات بیا

ولی من سر حرفم بودم و گفتم که نمیشه تو کتم نمی رفت که قرار بگذارم

حال جفتمون گرفته شده بود  خداحافظی کردیم و رفتیم

بغض گلومو گرفته بود رفت و کلی گریه کردم بدون اینکه کسی بفهمه و با خدا حرف زدم و استخاره کردم و خوب اومد

حتی فامیلیمو نمی دونست خیلی حالم بد بود همش تو فکرش بودم می خواستم به یکی بگم اما چی میگفتم

؟؟؟؟؟

 

 

جمعه هفتم فروردین 1388
...  

بعد از اون چت کردن های سر کاری دیگه انتظارشو نداشتم که با هش چت کنم و تنها هر  وقت یادش می افتادم میخندیدم

بعد از امتحانات ان بودم که دیدم اونم ان شد و صفحه چت رو باز کرد و شروع کردیم به حرف زدن اولش برای هم کرکروی میخوندیم  که یکی طلبت و ....

یادم نیست که چطوری وارد بحث های جدی تر شدیم اما وارد این بحث ها شدیم گفت که قصد ازدواج نداره و خانوادش خیلی گیر دادن که زن بگیره و من هم همینو گفتم ولی دروغ نگفتم 

کارشناسی ارشد میخوند و داشت کارهای ژایان نامشو انجام میداد برای دفاعیه اش گفت که قصد داره که برای ادامه تحصیل بره کانا دا و چون از لحاظ مالی مشکل داره میخواد  از طریق فرزند خاندگی برای یه خانمی این کارو انجام بده

حالا بعدا کامل تر مینویسم در مورد سفرش

یه مقداری حرف از جامعه افتاد یادمه میگفت که اطمینانی نداره به جامعه و برای همین سرد نسبت به ازدواج و یه کمی هم من براش حرف زدم باور کن که من  نمی خواستم جلب توجه کنم خیلی ساده و صادقانه حرف زدم اصلا قصدم این بود که بدجوری سر کارش بگذارم  تا تلافی کارشو در بیارم اما روند قصه ما این طوری نشد

به من گفت که از چت خوشش نمیاد و اینکه بهش عادت کرده ازیتش میکنه

البته این هم بگم که گفت قبلا عاشق یه دختره ( هکلاسیش بوده ) که هیچ وقت اسمشو هم به من نگفت خاستگاریشم رفته بوده اما مثل اینکه اونا خانواده دختره خیلی سنگ زیر پاش انداخته بودن و جریان به هم خورده بوده بعد از مدتی هم  دخترو رو تو دانشگاه میبینه که با یه پسر دیگه است و احتمالا قصدش این بوده که حس حسادت ش رو برانگیزه و عنوان کرده بوده که نامزدشه به من گفت وقتی برنامشون به هم خورده از شدت عصبانیت فقط فریاد کشیده  البته این ها رو اون اول نگفت بعدها گفت اولش گفت که فقط از کسی خوشش می یومده که برنامش بهم خورده همین

تو این مدت همش در مورد مسائلی حرف میزد که منجر به شناخت بیشتر ی میشد من میفهمیدم اگرچه تجربهایی تو این ضمینه نداشتم اما یه جورایی خوشم میومد از این جریان

یه احساس عجیبی به هم میداد

یواش یواش به جای اینکه اسمم رو صدا کنه بیشتر میگفت خانمی یا خانمم !!!!!!!!!!!!!!!

راستش برام خیلی جالب بود در صوریتیکه قبلا اگر کسی اینو میگفت چندشم میشد ؟؟؟؟

یه روز به من گفت که من فکر میکنم تو همونی هستی که من دنبالشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

جمعه هفتم فروردین 1388
بدون مقدمه ...  

دون هیچ مقدمه ایی شروع میکنم

داستان از اون جایی شروع شد که من مدتی معتاد به چت کردن شدم البته بعضی ها دوست های ثابت بودن در مورد همه چی با هم گپ میزدیم

سیاست و  درس و..... بعضی ها هم تو سایت کلوپ دعوت به چت کردن میکردن و معمولا دوست داشتم که ازیتشون کنم و سر کار گذاشتنشون لذت میبردم البته نه طوری که دروغ بگم در مورد سن و جنس و.... نه اما بعضیا زود صمیمی میشدن و شماره میدادن حتی یادمه تو مدت کوتاه چت کردن دو  نفر از من خاستگاری هم کردن جالب اینجا بود که هر دوشون از یه شهر دور بودن و یادمه که یه بار یکی سر کار گذاشتم و ازش سوال میپرسیدم در مورد علایقش و...

خلاصه اینکه اینکار برام شده بود عادت و سرگرمی حتی بین امتحانات هم برای رفع خستگی چت میکردم

توی این چت کردن ها بود که با "و" آشنا شدم اسمشو نمیگم چون نمیخوام بدونید اشنایی ما خیلی جالب بود تو سایت  کلوب آشنا شدیم خیلی رسمی حرف زدیم هر دو از یه شهر بودیم اما اون اون موقع دانشجو بود ارشد و تو یه شهر  دیگه بود خیلی عادی حرف میزدیم در مورد درس و آب و هوا  ازم رسید که عکس دارم تو نت یه دفعه دلم خواست ازیتش کنم و گفتم اره

راستش من تو نت هیچ عکسی ندارم

عکس پروفایل من عکس یه قاصدک بود ادرس پروفایلمو دادم بعد از چند دقیقه گفت : اینکه عکس آدم نیست دلمو گرفته بودم هر چی شکلک خنده بود هم اضافه کرده بودم به متن چت خیلی حالش گرفته شد راحت می شد فهمید و جواب داد که من باید برم

خداحافظ برای همیشه

چند روز بعد من بین امتحانات  ان شدم که رفع خستگی کنم دیدم  که یه کی با یه ای دی جدید که این بود : عروس مادرم میشی صفحه چت رو باز کرد اولش گیج شدم که این کی میتونه باشه خیلی شوخی کردیم من هم سعی کردم کم نیارم هنوز نمیدونستم کیه خلاصه با هزار تا بیست سوالی فهمیدم که بعله اقا کی هستن و خواسته بود تلافی کار منو انجام بده

خلاصه باز هم اون قضیه تموم شد و خیلی خاطره جذابی بود برام

ادامه دارد .............

جمعه هفتم فروردین 1388
سلام ...  
سلام

هر وقت که وقت کنم تو دفتر خاطراتم مینویسم اما از ترس اینکه کسی نخوندشون خود سانسوری میکنم

بعضی وتها یه چیزی که می خوام به کسی بگم اما باید راز بمون پیش خودم تو دفترم هم که نمیتونم بنویسم فکر کردم چه جایی بهتر از یه وبلاگ هر کیم میخواد بخونه بخونه

یه وقتهایی لازمه که حرفتو به کسی بزنی حالا من تصمیم گرفتم حرفامو تو گوش جهان فریاد بزنم حتی اگه کسی این فریاد رو هم نشنوه

الان احتیاج دارم که فریاد بزنم که دردو دل کنم حرفامو بزنم به کسی پس وبلاگ عزیزم به تو میگم

شنونده خوبی باش برای حرفهای من