
بعد از اون شب باز هم همدیگر رو دیدیم در چت روم مسنجر اولش فکر می کردم که همه چیز تموم شده و و یه سلام علیکی میکنیم و بعدش خدا حافظ ولی دوباره روز از نو و روزی از نو
دوباره همون تصویر سازی ها شروع شد تا جاییکه برای اینده من هم حد و مرز تعیین میکرد این کارش به من هم جرات میداد که من هم تو تصمیم گیریهاش دخالت کنم ولی نه به اندازه اون
که من رو از کار کردن تو محیط اجتماع منع میکرد و با اصرار من براش حد ومرز تعیین میکرد و این کارش شاید اولین ضربه اون به من و من به اون بود چون اصلا از زن یک کلام خوشش نمیاومد حتی وقتی من بهش گفتم مرغ من یه پا داره بهم گفت : اتفاقا من هم همینطوریم و این اصلا خوب نیست این اصرار من و سرکشی ها برای اون قابل حل نبود چون به طور کلی روحیات ما با هم خیلی فرق میکرد
و همین طور فرهنگ خانوادگی ما
پدر من کلا ادم مهربون هست هر چند که مثل بقیه مردها از رفتار مردانه و مرد سالاری خوشش میاد ولی این طور نیست در صورتیکه اون به صورت شفاف برای من روشن کرد که چون پدرش این طور بوده و حرف حرف خودش بوده و مادش هم مطیع بوده از این نوع زندگی خوشش میاد از این حرفش بشدت بدم اومد ولی بروی خودم ناوردم و تازه اینکه به طور قطع خودش را هم اخلاقی شبیه پدرش معرفی کرد که البته تا اون مدت من این موضوع را گرفته بودم
چند روز مونده بود به چهارشنبه سوری اون شب به شدت از دستش ناراحت شده بودم و به دلایل دیگه مثل اینکه ای دی اون رو تو نت سرچ کرده بودم و تو 360 درجه به این ای دی رسیدم و دیدم که متاسفانه چند تا دوست دختر و پسر داره که تو پی ام هاشون حتی قرار ملاقات هم گذاشته بودند
یه دفعه دنیا برام تار شد اشکم درومد و وقتی باهش صحبت کردم موضوع را به اون رسوندم به من میگفت انتظار داره که بکشمش از شدت ناراحتی من هم برای اینکه بیشتر حرصشو در بیارم کاملا خونسرد خودمو جلوه دادم و گفتم برام مهم نیست چون تو هیچ کس من نیستی در صورتیکه داشتم اینجا پشت منیتور جلز و لز میکردم و بعد از کلی بحث بهم گفت که ایدی شباهت ایدی اون تو کلوپ است و هیچ ربطی به اون نداره
نمی دونی چقدر خوشحال شدم چون متطمئن بودم راست میگه خلاصه اون شب کلی از هم عصبانی بودیم اخرش باز هم به شوخی سعی کردیم از دل هم دربیاریم ولی فکر کنم فهمیدیم که خیلی با هم فرق داریم
ادامه دارد.............









